کبوتر و کبوتر بازی در ایران

کفتر باز

قهوه خانه «تل عاشقان» زير چنارهای تناور سنگين سايه، و دود کباب و چپق و ترياک و غليان و زمزمه برهم خوردن استکان و نعلبکی و فرياد های پرجنب و جوش «ترياکی!» کبابی!» « قهوه چی!»، ظهر پر مشتری و بيا و بروی را می گذراند. چتر برگ های پرگشت چنارهای کهن، نور سکه هايی را که خورشيد بر زمين افتاده بود بلعيده بودند و سايه فلفل نمکی مرطوب و خنکی کنار جوی ها و تو بنگاه ها و خرندهاي باغ قهوه خانه خوابيده بود.
داش ها و لوطی ها و دايی های محلات در شازده و لب آب و دروازه سعدی و شاه داعی الله، ُگله به ُگله رو گليم ها و حصيرها لم داده بودند و برای خودشان می گفتند و می خنديدند و می خوردند و دود می کشيدند. دايی شکری هم با چندتا از دوستان شاطر و خميرگيريش رو حصيری، کنار جوی آب روان نشسته بودند و چای می خوردند و با هم حرف می زدند.
دايی شکری از آن نقش بازان ماهری بود که در شهر شيراز تا نداشت. يک تيپ کبوترهای معيری و چتری و همدانی و ياهو و رسمی تو خانه داشت. رسمی های او را هيچکس نداشت. از خال قرمز و خال زرد و پلنگ و قلمکار گرفته تا اقسام طوقی وسرنج و يک کت و دودم دار و ايلق و شازده گلی و شازده زرد و سوش پا، تو دستگاهش به هم می رسيد.
راست بود که نقش بازان ديگر شيراز، لوطی گری و پيش کسوتيش را در کبوتر بازی و داش مشدی گری قبول داشتند. اما حريفان او حرص و حسدش را می خوردند؛ برای اينکه دويست تا قيچی و چهارصد تا سر پَر داشت و اين خيلی کبوتر بود.
آن طرف تر رو حصير، دايی رحمن که او هم از نقش بازان محله در شازده بود، با چند تا از دوستان حناساب خود نشسته بودند و با هم پچ پچ می کردند. دايی رحمن حريف دايی شکری بود؛ و در عالم کبوتر بازی خیلی تو رو هم ایستاده بودند و به صورت همدیگر چنگ زده بودند. هميشه ميان اين دو شکرآب بود وآشتی آن ها را کسی نديده بود. دايی شکری رفيق باز و جوانمرد و دست و دل باز و لوطی بود ودايی رحمن گرفته و اخمو و بامبول زن و چاچول باز و نالوطی.
ناگهان دايی رحمن صداش را بلند کرد. ظاهرا به يکی از دوستانش، ولی باطنا طوری که دايی شکری بشنود گفت:
«من که از کسی خورده برده ندارم. دزی که ديگه شاخ و دم نداره. همه می دونن که او قلمکار ما تو ُگله ي مردم جفت خون شده. عيبی نداره رفته مهمونی، خودش برمی گرده. اما ايندفه چنتام از کفترهای نازنين مردمو با خودش مياره.»
دايی شکری متلک دايی رحمن را شنيد. دايی رحمن راست می گفت. قلمکارش را دايی شکری گرفته بود. نمی شد زير سبيلی درکرد. شکری ُقلاجی به چپق چوب نقره اش زد و با لحن گزنده ای گفت:
«اونای که واسيه سرو دس جنده های محله ُمردِسون حنا می ساين، حق کفتربازی ندارن. از اين گذشته، هرکی يه جوخه ُمفِلق داشت که با هزار تا شافوت و دسگ، تنگ بوم بپرونه بهتره بره همون حناسابی خودشو بکنه تا کفتربازی. من زيرش نمی زنم. اون سال و زمونه ای که کفتر دونه ای ده شاهی بود. من ده تومن می دادم واسم کفتر بدزن. معلومه که وختی تو ُگله مردم يه دونه دز گال پيدا نشه، کفتراشون ميرن ددر که يه آب و دونی گيرشون بياد و گشنه نمونن.»
«تو چقده خوب بود که عوض اين چس ناله ها می رفتی کنج خونت پهلو لچک به سر مينشسی تا قصه بی بی گوزک واست تعريف کنه. تو رو چکار به کفتر پرونی؟ تو حالا بايد بری گردو بازی. تو هنوز دهنت بو شير می ده.»
اين نعره دايی رحمن بود که دايی شکری را راست سرجاش وايساند. لچک به سر مادر دايی شکری بود که خاطرش پيش پسرش بيش از خيلی مادرهای ديگر پيش پسرشان عزيز بود. همه کس لچک به سر را می شناخت و اين اسمی بود که خود دايی شکری رو مادرش گذاشته بود. برای اينکه خيلی به اسم کبوتر شبيه بود! و مثلا با طوقی و ابلق و سرنج و کله برنجی می آمد. گاه می شد که تو قهوه خانه، يا دکان نانوايی که دايی شکری در آن جا شاطر بود، وقتی که از کبوترهاش حرف می زد، مثلا می گفت «امروز صب که پا شدم بيام دکون، لچک به سر حال نداره بود.» و همه می دانستند که لچک به سر همان مادر دايی شکری است و حالا اسمش را تو قهو خانه جلو لوطی ها آورده بودند و کنفش کرده بودند.
زنجيرهای يزدی از پر گره شال های دبيت حاج علی اکبری بيرون کشيده شد و روگرده های دايی رحمن و دايی شکری نقش گرفت وقهوه خانه به هم خورد. ضربه های چسبناک دانه های ريز. سنگين و به هم فشرده زنجير که رو گوشت تن ها می خوابيد به تماشاگران دل ضعفه می داد. هر دو سخت و بی رحمانه می زدند. آخرش داش مشهدی های ديگری ميانجی گری کردند و جای خالی رحمن و شکری رو حصيرهای تو خرند خالی مانده بود. هر يک پی کار خود رفته بود.
دايی شکری وقتی از قهوه خانه بيرون آمد بارش سبک شده بود. او زده بود. دايی رحمن را خوب زده بود و خونين و مالينش کرده بود. همه ديده بودند. تازه زدن رحمن شق القمر نبود. او تو همين قهوه خانه تل عاشقان دايی رضای درشازده ای را زده بود که يک سرو گردن از رحمن سر بود و يک ماه تو رختخواب انداخته بودش. اما حالا دلش خنک شده بود. رحمن خيلی شاخ و شانه می کشيد. رحمن هم يک زنجير ناحق تو صورت او خوابنده بود که داغ خونينی رو شقيقه و گونه و چانه او نقش کرده بود. خدا رحم چشم او کرده بود. از اين گذشته ته دلش خوش بود که دايی رحمن فهميده بود که او قلمکارش را زده بود. يک سرو گردن رشد کرده بود و ذوق می کرد. ديگر موضوع دزدی نبود.
موضوع شتيلی بود و سرکيسه بود و باج سبيل و گردن کلفتی بود که «بله چشمات هفتا که لم کارمو از تو بيشتر بلدم. می تونسم زدم و بردم و بازم اگه دسم بيفته می برم؛ مفت چنگم. تو هم اگه می تونی ببر.» اما گرده اش سخت می سوخت و يک زنجير بد رحمن هم تو پشتش خانه کرده بود. بايد بدهد لچک به سر روش روغن عقرب بگذارد.
درِ خانه اش مثل هميشه باز بود. شکری آن را با پا هل داد و رفت تو. مادرش تو ايوان به نماز ايستاده بود. تا رسيد فوری رفت سراغ کله هايی که رديف، طرف آفتاب روی حياط بغل هم نشسته بودند و رو به روی يکی از آن ها که قلمکار دايی رحمن توش بود چندک زد و در گله را باز کرد و دستش را پی يافتن آن کبوتر تو گله هل داد و آن را يافت و بيرون آورد.
نگاه پر شوقش رو کبوتر دويد. نک سرخگونش را ميان لب گرفت و آن را مکيد و سپس بی تابانه گفت: «خودم قربون اون دوتا چشای ياقوتيت می رم. ببين چه جوری اون پلکای پوس پيازیشو به هم می زنه. يه دونه پرتو واسيه اين حناساب الدنگ زياده. تو عروسی و بايد تو حجله خود من باشی.»
مادرش می شنید. همیشه به قربان صدقه های پسرش به کبوترهایش گوش می داد و دلش می خواست شکری این ناز و نوازش ها را به زنی که نداشت و بچه هايی که نداشت می کرد. دلش می سوخت. دلش می خواست شکری یکی دردانه اش زن می گرفت و بچه دار می شد. لب های پیرزن تکان می خورد و می گفت. «سبحان ربی الاعلی و بحمده.» و تو دلش می گذشت . «همین حالا باید راجع به دختر کل عباسعلی بقال باش حرف بزنم. می ترسم دختر رو بقاپن ببرنش. » آن گاه شک کرد و نمی دانست رکعت دوم است یا سوم، زمانی مبهوت و بی آنکه چیزی بگوید جلوش را نگاه کرد و سپس نمازش را شکست و بی حال پای سجاده نشست.
«لچک به سر، حال و احوالت چطوره؟ سلام. یه ذره روغن عقرب داری بیاری بذاری رو این زخم ما؟ تو قهوه خونه با یکی از بچه های درشازده دم و گفتمون شد.» دیگر قلمکار تو دستش نبود و آمده بود جلو ایوان رو به روی مادرش ایستاده بود.
ـ «نگو بازم سرکفتر دعوا کردی؟»
ـ «نه به، میخواسی سر مال التجارم دعوا کنم؟»
ـ «ماشالو تو دیگه بچه نیسی ننه! بیس سالته. بلکم بیشتر. اگه یه پسر داشتی حالو وخته زنش بود.»
ـ «ای بابا زن چیه، من همین قلمکار رحمتو نمیدم به صدتا زن. نمی دونی چه خوشگله ننه.»
یک کوزه لعابی فیروزه ای رو لبه ایوان گذاشته بود و شکری پیرهنش را در آورده بود و لچک به سر با چوبی که سر آن کهنه بسته بود. گرده او را با روغن عقرب تو کوزه چرب می کرد.
ـ «الهی که دساش قلم بشه. چه جوری زده. پشت پسرم الف داغ شده. بمیرم الهی.»
ـ «ننه جون غصه نخور، مام زدیم. اگه صورت او رو ببینی دلت غش می ره. خونین و مالینش کردم.»
ـ «حالا این شد کار؟»
ـ «من که لچک به سر نیسم که کنج خونه بگیرم بنشینم. معلومه، بازی اشکنک داره سرشکسنک داره. می دونی چی گفت که آتشی شدم؟ گفت عوض کفتربازی برو تو خونه بشین بغل دس لچک به سر تا واست قصه بی بی گوزک تعریف کنه. ناکس خیال می کنه من ازش می خورم.»
لبخند تابناکی چهره پرچین و چروک پیرزن را از هم باز کرد و گفت: «خب چه عیبی داره؟ شوخی کرده. چرا بت برخورده. مگه من کم واست قصه گفتم؟ قصه های که من واست گفتم یادته؟ می خوام تو هم یه روزی که بچه دار شدی همون قصه ها رو واسیه بچه هات تعریف کنی. ننه، الهی قربون اون قد و بالات برم که مثه رُسم می مونه. آخه من تو رو بزرگت کردم که دومادیتو ببینم. چه فویده داره که از صب تا شوم همش هوش حواست پی یه مشتی کفتر باشه. الهی پیش مرگت بشم. تو عوضی که واسیه خودت سر و سرانجومی درس کنی که شب که خونه میای بچه هات دور ورت باشن و سرت رو بالین همسرت باشه. تموم فکر و خیالت پیش کفتربازیته. ماشالو چشام گفت پات، تو دیگه مرد گنده ای هسی. من نمی گم کفتراتو ول کن. هرچی یه حسابی داره. آخه منم ننتم. بزرگت کردم. حق به گردنت دارم. می خوام دومادیتو ببینم و بمیرم. مگه من چقده دیگه زندم؟ تو آونقده که تو فکر کفتراتی تو فکر منم که ننتم نیسی. بیا قربونت برم. این دختر کل عباسعلی بقالو واست بگیرم. دختره مثه حوری بهشتی می مونه. از لپاش خون می چکه. بوواشم دسش به دهنش می رسه. اگه آدم بشی، عاقل بشی، وختی سرشم گذوشت زمین. می ری سرجاش پای سنگ و ترازوش وامیسی.»
دايی شکری که حالا دیگر برای لچک به سر «دايی» نبود و پسر یکی دردانه مادرش بود، زیر مالش های زمخت کهنه ای که با روغن عقرب آغشته بود اخم می کرد و چهره اش باز و بسته می شد. او با شوخی و خنده به ماردش جواب داد:
«خدا یه عقلی به تو بده و یه خورجین اشرفی به من. آخه کیه که بیاد دخترشو اسیر کون موسیر کنه و به یه کفترباز شورش بده؟ تازه من باید اول بیام یه شور واسیه خودم دس و پاکنم. من مرد زن کجا بودم؟ من همین قر و قر کفترام و ناز و نوزشونو به دنیا نمی دم. تو تو این چشای خوشگلشون نگاه کردی ببینی چه جوری آدمو مس می کنن؟ همین پاهای سرخشونو با لبای صد تا زن عوض نمی کنم. زبون بسه ها توقع هیچم از آدم ندارن. نه چادر می خوان، نه چاقچور می خوان، نه روبنده می خوان، نه النگو و سینه ریز می خوان. هیچی نمی خوان. به همین یه موچ خشک و خالی که واسشون بکشی دلشون خوشه. من زن می خوام چکنم. نشنفتی که شاعر گفته:
مردیت بیازمای و آنگه زن کن.
دختر منشون به خونه و شیون کن.
از این گذتشه، تازه می خوای مارو به نخودچی کشمش فروشی واداری. شاطری و خمیرگیری کار مرداس. ما اهل کاسبی کجا بودیم. که هر روز از مردم هزار تا لغز بشنفیم.»
مادرش اخمی کرد و گفت: « این جفنگا چیه که مردم دخترشونو به کفترباز نمی دن. خیلیم دلشون بخواد؛ از سرشونم زیادی. این پای من. تو چکار داری. همی یه بله بگو دیگه باقیش با خودم. یه آینه بندونی واست بکنم که واسیه دختر قوام نکرده باشن.»
شکری خنده ای کرد و گفت: «نه قربون اون لچکت برم، یه نه می گم و نه ماه بدل نمی کشم. من اصلا اهل این حرفا نیسم که بیام واسیه خودم دردسر درس کنم. می خوای همین یه ذره آبرويی هم که میون دايییای محل داریم پاک بریزه بره پی کارش؟ می خوای فردا برو بچه های دروازه سعدی و زیر بازارچه فیل، به پروپای زنمون نگاه کنن و واسش دسک و شافوت بزنن؟ بذار ننه جون زندگیمو بکنم و حواسم سرجاش باشه. من حالا یه الف آدمم، زیر سنگم شده رزق و روزیمو بیرون می کشم. فردا که زن گرفتم و یه جوخه کور و کچل دورم ریخت برم دسامو پیش کدوم ناکس دراز کنم و نون زن و بچه رو راه بندازم؟ این کارا واسیه لوطی افته.»
لچک به سر دلش شکست و غرغر کرد و کوزه روغن عقرب را برداشت برد تو اتاق و برگشت و دوباره به نماز ایستاد. چیزی به غروب آفتاب نمانده بود. دايی شکری هم رفت پیش گله کبوترها و در آن ها را باز کرد و کبوترها تو حیاط ولو شدند. بغ بغو می کردند. دور هم می چرخیدند و مزنگ می آمدند. دايی شکری ناگهان پایش را محکم به زمین کوبید که تمام کبوترها با آن صدا به پرواز درآمدند و دايی شکری نیز هماندم رو پشت بام کوتاه و گلی خانه شان بود.
چیزی نگذشت که آسمان صاف پسین تابستان آبله گون شد و هرگوشه اش از انبوه کبوتران نقشی گرفت. چهار خانه می شدند. معلقی ها و بازیکن ها اوج گرفته بودند. چند تا تنبل که تنگ بام پرواز می کردند دايی را سخت برزخ کرده بودند که به ناچار یک شافوت و دو تا دستک آن ها را از گرد بام دور کرد.
کبوتر «نشان» یک پلنگ کوچک اندام چالاک پرعضله ای بود که مثل دل آدمیزاد تو آسمان، بالاتر از همه پرپر می زد. بازیکن ها گمانه می زدند، تو شاخ می زدند و ناگهان خودشان را از اوج چنان ول می کردند که گويی تیر خورده بودند و به سوی زمین سرازیر می شدند، ولی زود دوباره اوج می گرفتند. و میان گمانه ها، معلق می زدند و شکری حظ می کرد.
به یک چشم برهم زدن پلنگ همچنان طرف خورشید را گرفت و رفت. دل شکری لرزیدن گرفت. خورشید داشت تو رختخوابش یله می شد و نور سرخگونش پروبال کبوترها را چراغان کرده بود. دل دايی شکری کنده شده بود. می دانست که اگر پلنگ همچنان طرف خورشید را بگیرد، شب بالا می ماند و هوا که تاریک شد یک گوشه ای می افتد. به دست و پا افتاد اگر پلنگ برفی می شد دیگر به آن دسترسی نداشت.
حیف بود. کبوتر بی مانندی بود. چنان آموخته بود که از دل آسمان از دل شکری خبر داشت و خیال او را می خواند و به دلخواهش می گشت. اما حال داشت برفی می شد.
ناچار از این بام به آن بام راهی شد و سرش تو آسمان دنبال پلنگ بود. چشمان دايی به آسمان پر و خالی عادت داشت. هوا را بس دیده بود. پلنگ داشت برفی می شد. اما او ازش چشم برنمی گرفت. پلنگ خیلی اوج گرفته بود. اما هنوز او را می دید. مثل یک دانه برف در اوج آسمان پرپر می زد.
چندبار از خانه اش دور شده بود. از این کار خوشش نمی آمد که رو پشت بام خانه مردم برود. این کار کبوتر بازان ناشی دستپاچه بود که به دنبال کبوتر بام به بام بروند. حالا دیگر سوزش زنجیر دايی رحمن رو شانه اش بیشتر شده بود. عرق تن به زخم راه یافته بود. در دستپاچگی و دلهره ای که داشت، چشمش دنبال یک بلندی به گردش درآمد که بالای آن برود و بهتر بتواند مواظب پلنگ باشد.
بام سرپله ای را نشان کرد و برای رسیدن به بام سرپله، ناچار بود از روی یک کوچه باریک ببام دیگر بپرد. اما هنوز خیز برنداشته بود که ناگهان چشمش به دریچه خانه ای افتاد که از پشت شیشه آن، زنی با موهای افشان که تا روی شانه هایش ریخته بود و یک جفت چشم سیاه سرمه سای نگران او بود. و خانه در دو قدمی او بود.
دايی شکری سرجایش چسبید. واله و شرمزده و غافلگیر شده بود دست و پا گم کرده، به چشم های زن خیره ماند. چشم و چهره زن از میان دریچه ای که چهار شیشه سفید غبار گرفته و یک صلیب چوبی آن را ساخته بود، خواهان و دلباخته، دايی شکری را می نگریست. دايی لرزید و دستی در موهای سیاه فشرده خود فرو برد. نگاهش تو دریچه گیر کرده بود. دلش تندتند می زد. خواست برگردد. کوشید به بالا تنه اش چرخی بدهد و از آن جا بگریزد، اما پاهاش تو گل اندود بام گیر کرده بود. نمی دانست از آن چشم ها چه می خواست، و نمی دانست آن چشم ها از او چه می خواستند.
همچون چینه گلی خیس خورده ای رو زمین پهن شد. اما چشمانش تو دریچه، در چهره و چشمان زن لحیم شده بود. چشمان زن دلش را به زنجیر نگاه کشیده بود.
همه چیز تو سرش گم شده بود. فکر و اراده اش خفته بود. نمی دانست کجاست و نمی دانست برای چه کاری به آنجا رفته بود. خلوتش از هم پاشیده شده بود. تنش به تنی راه یافته بود و داغی هرگز نبوده ای سرتا پایش را می سوزاند. چشمانی که در پناه ابری از موی سیاه آشفته آرمیده بود او را به سوی خود می کشید. اما او توان رفتن را نداشت. در عمرش چنان مو و رويی ندیده بود.
آتش غروب بر آن چشم و چهر زبانه می کشید و شعله ي آن رخ، در دل او شراره افکنده بود. لحظه ای پنداشت آن صورت برجام نقش شده بود؛ اما سوزش آن نگاه زنده دلش را می شکافت. چهره زن تنک تر و رقیق تر شد و سنگینی آن از پشت شیشه کاهش یافت. او از پشت دریچه گذشته بود، اما نقش اثیری و تابناکش بر جای بود و نگاه مرد در آن جفت شده بود. دايی دگرگون شده بود. مست بود. گم بود.
شب آمد. زبانه نگاه زن هنوز دلش را می سوزاند. و نگاه او از چشمان زن کنده نمی شد. آن دو چشم سیاه سرمه ناک بر دلش داغ انداخته بود خیلی کبوترها بالای سرش آواره بود. مادر و کبوترها و شیراز و خود را از یاد برده بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 18:21  توسط کوروش  |